پاییز های دلگیر. به بهانه روز معلم.
شیرازی ها و مخصوصا فرهنگی های قدیمی شیراز، زنده یاد مُحي الدین لایق را خوب میشناسند. دبیر ادبیات دبیرستان های شیراز و هنرمند با استعداد تاتر و تلویزیون. یکی از بهترین کارهای او بازی در سریال شهر من شیراز بود. این سریال در سال ۱۳۵۶ از کانال اول تلویزیون ایران پخش شد و کارگردان آن شاهرخ ذوالریاستین و نویسنده و تهیه کننده آن کیهان رهگذار بود. داستان این نمایشنامه درگیری عشقی یک پسر و دختر جوان بود که در پایان به خاطر بیماری دختر به جدایی می انجامید. صحنه های این نمایش در باغ ارم شیراز، نارنجستان قوام و در کوچه پس کوچه های قدیمی شیراز فیلمبرداری شده بود. آقای لایق در این فیلم نقش پدر دختر را بازی میکرد. در سال ۱۳۸۰ اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی فارس به خاطر قدردانی از مرحوم لایق، تالار تاتر ابوریحان شیراز را به نام سالن نمایش استاد محی الدین لایق نامگذاری کرد.
.
من از آقای لایق خاطره های تلخ و شیرین زیادی به یاد دارم. آقای لایق دلش از دست اذیت ها و بازیگوشی های من همیشه خون بود. از در کلاس که وارد میشد، اولین کارش این بود که یا من را از توی کلاس بیرون میکرد و یا از من میخواست که بروم و روی نیمکت اول بنشینم تا موقع درس دادن حواسش به من باشد. حتی یه روز جلو مادر من را توی خیابان گرفته بود و التماس کرده بود که من خودم یک سکته کرده ام ولی این پسر تو هست که سکته دومی را برای من میاورد. ولی با اینهمه من را خیلی دوست میداشت و تنها کسی بود که من را همیشه تشویق میکرد که بیشتر بنویسم و نوشته هایم را جدی بگیرم.
یک روز، آخرین روزی که من آقای لایق را دیدم، زنگ آخر بود و کلاس انشا داشتیم. آقای لایق از ما خواسته بود که درباره پاییز بنویسیم. همینطوری که خودش انشای بچه ها را جمع کرده بود و آنها یکی یکی با صدای بلند میخواند، به یک انشایی رسید که یه دفعه ساکت شد. چند بار سرش را بالا و پایین کرد و بعد به جای اینکه آن را برای بقیه کلاس بخواند، آن را تا کرد و توی جیبش گذاشت و رفت سراغ انشای بعدی. وقتی که زنگ کلاس را زدند و همه از کلاس بیرون رفتیم، آقای لایق توی کلاس ماند. صبح روز بعد وقتی به کلاس برگشتیم آقای لایقی دیگر نبود. ولی روی تخته سیاه کلاس با خط خودش، این را برای همه شاگردهایش به یادگار نوشته بود:
یک پاییزی بود که شُر شُر بارونش بند نمی اومد. تو روال همه پاییز هایی که هیچوقت چنگی به دل نزده. اون شب. اون پاییز. ما از بارون نمیترسیدیم. از طاق اتاقمون میترسیدیم. و چاه. چاه حیاط. من یک شب تمام صدای ریزش را میشنیدم و آب توی ساختمون بود. تا صبح لرزیدیم و ترسیدیم. بارون چند روز بعد قصه اش را برامون گفت.
یک پاییز دیگه هم بود. یک پاییز دور. توی یک باغ دراندشت. دم دمای غروب بود که ما بچه ها از هم دور افتادیم. هی اینور و اونور دو دو زدیم. انگار همه درخت ها جن و پری شده بود. دیو شده بود. برگ ریزان درختها همش قصه شد و خش خش اونها زیر پامون صدای اجنه... جیغ زدم. جیغ شنیدم. اون غروب پاییزی دروغ نبود. یکی از بچه ها هیچوقت پیداش نشد. و بعد ها قصه اش را چاه برامون گفت.
پاییز ها و پاییز ها همه دلگیر اومد و رفت.








|